درد و درمان – رسول پیروزی

[ad_1]

 

درد و درمان

شاعر : رسول پیروزی

شعر هایم را نوشتم بر درختی زرد زرد
درد هایم را سرشتم در غروبی سرد سرد

از دل چاه آمدم بر سر این ویرانه یار
زخم هایم را نهشتم بر تن این مرد مرد

زخم هایم روزگاری سرد داشت
روزگارم نیز من را کرد از اذهان مردم طرد طرد

آتشی افکنده بر این جسم بی جان آدمی
زانکه نامش بود مسعود فراست نقد نقد

من که کورم از فراق چشم تو ای نازنین
هم چنانم زاهدی دیوانه وار و عبد عبد

برچسب‌ها: رسول پیروزی

[ad_2]

لینک منبع

می ترسم – امیرعلی نوری

[ad_1]

 

می ترسم

شاعر : امیرعلی نوری

نه مغرورم، نه دلسنگم، نه از تحقیر می ترسم
پر از بغضم ولی از اشک بی تاثیر می ترسم

حریفی خسته ام، شطرنج بازی که کم آورده
که از پیچیده بازی های این تقدیر می ترسم

”میایی، چای می نوشی، برایت شعر می خوانم…”
من از سردرد این رویای بی تعبیر می ترسم

هم از تهران پرجمعیت آشفته بیزارم
هم از تنها شدن در خانه ی دلگیر می ترسم

دلم صحرا و دریا را به آتش می کشد روزی
ازین دیوانه، این مجنون بی زنجیر می ترسم

برچسب‌ها: امیرعلی نوری

[ad_2]

لینک منبع

عاشق – امیرعلی نوری

[ad_1]

 

عاشق

شاعر : امیرعلی نوری

من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم
آغازترین نقطه ی پایان تو هستم

در من اثر مهر تو یک راز مگوی است
من تشنه ی این تابش پنهان تو هستم

ای شعرترین ! سخت ترین قافیه! دریاب!
جان غزلی، من غزلِ جانِ تو هستم

در من نفس پاک اهورای تو گل کرد
از روز ازل، در پِیِ تو، زآنِ تو هستم

چون گیسوی آویخته بر زمزمه ی باد
عمریست که بیتاب و پریشان تو هستم

من شاعر سرگشته ی شبهای جدایی
عمریست به این شیوه غزلخوان تو هستم

امشب تو فقط ماه تماشایی من باش
من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم…

برچسب‌ها: امیرعلی نوری

[ad_2]

لینک منبع

تمنا – امیرعلی نوری

[ad_1]

 

تمنا

شاعر : امیرعلی نوری

حرفهایت را نمیگویی،چه با ما میکنی
قلب و چشمم را ببین غرق تمنا میکنی

میکشی دستی به روی گیسوان من به ناز
این حقیرت را عزیزم شاه دنیا میکنی

دست من را میفشاری در میان دست خود
دوستت دارم عزیزم را که نجوا میکنی

چند روزی هم عزیزم عزم رفتن کرده ای
عاشقی ،حق داری و امروز و فردا میکنی

چشم در چشمان من کردی نگاهی مستمر
خوب میدانم که میمانی و غوغا میکنی

برچسب‌ها: امیرعلی نوری

[ad_2]

لینک منبع

آینه – امیرعلی نوری

[ad_1]

 

آینه

شاعر : امیرعلی نوری

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

برچسب‌ها: امیرعلی نوری

[ad_2]

لینک منبع

غنچه گل – محمدباقر آزادی

[ad_1]

 

غنچه گل

شاعر : محمدباقر آزادی

ای لبِ زیبای تو از غنچه یِ گل بازتر

چهره ات از دختران شَهر من هم نازتر

من دلم آغوش میخواهد که آرامم کند

پس در آغوشم بگیر امّا کمی طنّازتر

برچسب‌ها: محمدباقر آزادی

[ad_2]

لینک منبع

آغوش تو – محمدباقر آزادی

[ad_1]

 

آغوش تو

شاعر : محمدباقر آزادی

مهربانم چهرۀ تو ماه شب های من است

بوسۀ پنهانی ات داروی غم های من است

غرق گشتم در خیالت بازهم از عشق تو

فکر آغوش تو هرشب خواب و رویای من است

برچسب‌ها: محمدباقر آزادی

[ad_2]

لینک منبع

خاک – رسول پیروزی

[ad_1]

 

خاک

شاعر : رسول پیروزی

نفسی تازه کن اندر دل این سایه پاک
غزلی موعظه کن بر کفن دشت مغاک

کاروان عشق را گردن بزن شیرین سخن
کاروانم کاروانی سائل است و سر فداک

تو تقلایی بکن،توطئه کن،رشک بزن
تا که من پر بزنم زین قفس و مرگ و هلاک

آشتی کن با دل و این احتراق در نجوم
آشتی کن ای عزیزم کین دروغ نبود ملاک

رنگ دل سرخ شود از هوس دیدن تو
رخ تو محو کند خستگی و این عطش در دل خاک

انحراف و اعتراف و اعتلاف و اعتکاف
این سرانجام من است و شعر و خاک

برچسب‌ها: رسول پیروزی

[ad_2]

لینک منبع