دُم داران

[ad_1]

دُم داران


دُم داران

گوید خوشم هر وقت می بینم تو غمگینی

یخ می گذاری رویِ سوزش، چسب بر بینی

گویم حسودان شاخ در سَر، دُم به تَن دارند

گر ‘فول اِچ دی’ بنگری دانی که همچینی


[ad_2]

لینک منبع

رمضان

[ad_1]

رمضان


رمضان

آمد رمضان و شیر باید بخوریم

سوپ و رطب و پنیر باید بخوریم

سهمیۀ پول نفت چون پر زد و رفت

نان بخور و نمیر باید بخوریم


[ad_2]

لینک منبع

رمضانیه

[ad_1]

رمضانیه


رمضانیه

ای لب تو زولبیا، گونه ی تو بامیه

زلف تو در قبرس وُ روسری ات روسیه

قدّ تو سرو الف، قامت تو منعطف

قاف تو حد یَقِف، واو قدت حالیه

بی تو بلای جهان! نیست کسی در امان

دوریِ تو شوکران، داشتنت حاشیه!

شام به هر جا روم، قُل قُل قلیان بپاست

خیرِ سرِ دوری ات، خلق ندارد ریه

طالع تو «بهمنی» شاعر تو «منزوی»

خال تو حرف رَوی، کنج لبت قافیه

بعدِ تو هر قدر هم، سعی نمودم نشد

خاک به ترکیب من! عشق نشد تجزیه

ربط ندارد به تو، لیک پس از رفتنت

رابطه ی ما خراب- تر شده با ترکیه

تشنه مرا می کُشی، شانس نداریم که

در رمضان هم نشد، تا دوبرابر دیه

ای دم افطار ما با رطب تو قرین!

باز کنم روزه را، ظرف ای کی ثانیه؟


[ad_2]

لینک منبع

در وصف زن گرفتن

[ad_1]

در وصف زن گرفتن


در وصف زن گرفتن

خدایا زن گرفتن سخت گشته

مجرد این زمان بد بخت گشته

امان از دختران پر افاده

کلام “نه”بر لبها نهاده

اناث عاشق ماشین وخانه

وماهر در بروز هر بهانه

همه در انتظار تکسوارند

به رویا عاشق زیبا نگارند

الا دختر بیا واقع نگر شو

بیا با خواسگاران همسفر شو

اگر آمد جوانی خوب ومسکین

بله گویان زبهرش باش تسکین


[ad_2]

لینک منبع

اخلاص عمل

[ad_1]

خیری در شهر خود مسجد بساخت

نزد او بهلول رفت بهر شناخت

گو به من نیت چه داری زین عمل

ساختی مسجد چرا در این محل

بهر شهرت ساختی و افتخار

یا به دست آری رضای کردگار

در جوابش گفت مقصودم خداست

هر چه غیر از این کنم بی شک خطاست

رفت بهلول و به دیوارش نوشت

نام خود را روی آن دیوار وخشت

مرد خیر وقت مسجد آمدن

آن نوشته دید و لرزان شد به تن

زود شد با مردمان در گفتگو

این بنای دست من باشد نه او

بعد از آن بهلول او را دید و گفت

با ریا اعمال تو گردیده جفت

نیم بهر حق شد ونیمی هوا

شرک اندر کار حق نبود روا

کار با اخلاص محبوب خداست

بدترین اعمال کار با ریاست

[ad_2]

لینک منبع

خواستگاری خرکی

[ad_1]

خری آمد به سوی مادر خویش

که ای مادر چرا رنجم دهی

برو امشب برایم خواستگاری

اگر تو بچه ات را دوست داری

بگفت مادر به قربان نگاهت

به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من

کسی ندارد خری زیبا تر از آن خر

خر مادر بگفت پالان به تن کن

بزرگان محل را تو خبر کن

همه خرها بیامد در طویله

همان طوری که رسم است در قبیله

خران از شور عرعر می نمودند

ز شربت کام شیرین می نمودند

خر محضر کتاب خود بگشاد

وصال این دو خر این طور بخواند

که ای دوشیزه خانم کی آیی

به عقد دایم این خر در آیی

میان جمعیت خری ندا داد

عروس رفته بچیند یونجه در باغ

به امید خوشی و شادمانی

برای این دو خر در زندگانی

[ad_2]

لینک منبع