مرغِ پر کنده ایم و می خندیم

[ad_1]

مرغِ پر کنده ایم و می خندیم


مرغِ پر کنده ایم و می خندیم

مرغِ پر کنده ایم و می خندیم

از غم آکنده ایم و می خندیم

فرمِ وامیم و چند سالی هست

لای پرونده ایم و می خندیم

صاحبِ هیچ بنده ای نشدیم

خودمان بنده ایم و می خندیم

هر برنده به ما خورَد حسرت

چون که بازنده ایم و می خندیم

ما که یک عمر بوده ایم علاف

فکرِ آینده ایم و می خندیم

پیشِ یاران برای بی پولی

بازْ شرمنده ایم و می خندیم

این وطن با منابعش از تو!

ما پناهنده ایم و می گرییم! !


[ad_2]

لینک منبع

روزه خوار

[ad_1]

یکی از بزرگان این روزگار

خود و خاندانش همه روزه‌خوار

شنیدم که می‌گفت در محفلی

میان عزیزان صاحب‌دلی

من از روزه‌داری نی‌ام روی‌زرد

غم روزه‌خواران رُخَم زرد کرد

مرا باشد از روزه‌خواران خبر

کز ایشان چگونه درآید پدر

و در ماه روزه چه‌ها می کشند

چه زهری بجای غذا می‌چشند

زبان و دهان بسته، خشکیده حلق

هراسان در انظار، از طعن خلق

نه جایی کز آبی گلو تر کنند

نه کنجی، نه خاکی که بر سر کنند

خصوصا کسانی که سیگاری‌اند

به دنبال حتی یک انباری‌اند

که پوشیده از مردمِ عیب‌جو

فرستند دودی به حلق و گلو

چو بینی یکی روزه‌خواری به پیش

مشو غرّه بر روزه‌داری خویش

به جان خودم حال صد روزه‌دار

نباشد همانند یک روزه‌خوار

از این رو سَزَد تا به ماه صیام

گزاریم بر روزه خوار احترام

[ad_2]

لینک منبع

گاو ما نر است

[ad_1]

خاطر مرا ز دست گرانی مکدّر است

مثل شما که این غمتان بیشترتر است

فریاد می‌کشیم و به جایی نمی‌رسد

گوش فلک از این همه فریادها کر است

ارزان‌خری به دوره‌ی ما گشته منتفی

بازار در تیول هر آن‌کو گران‌خر است!

خشنود در زمانه‌ی ما نیست جز کسی

کز هر طرف نگاه کنی صاحب زر است

مرکوب اغنیاست اگر بنز یا پژو

ما را نه قاطر است و نه اسب است و نی خر است

این بنده را به خانه نه روغن بُود نه گوشت

آن‌سان که نی برنج، نه قند و نه شکّر است

غر می‌زند هماره که ای مرد بی‌بخار

در خانه هیچ نیست، مرا آن که همسر است

می‌گویدم به زور و تحکّم که هی بدوش

می‌گویمش به جان شما گاو ما نر است

باور نمی‌کند که چه از دست روزگار

من می‌کشم که جان و دلم غرق آذر است

می‌خواستم فزونتر از این شکوه سر کنم

مادر عیال بنده که فرمانده لشکر است

فرمود: شو پیاده که با هم قدم زنیم

بر تن تو را اضافه مگر ای پسر سر است؟

گفتم به روی چشم، کنم امتثال امر

ماشین مغز «شاطر» بیچاره پنچر است!

[ad_2]

لینک منبع

باز فصلِ امتحان شد، دپرسم!

[ad_1]

باز فصلِ امتحان شد، دپرسم!

نوبهارِ من خزان شد، دپرسم!

زیست، شیمی با تقلب رد شدند!

نوبتِ درسِ زبان شد، دپرسم

یک مراقب گفت بنشینم جلو

پشتِ من بر دیگران شد دپرسم

هر چه می خوانم ز یادم می رود

ذهنِ بنده ناتوان شد دپرسم

بود قبلاً یارِ ما بچّه زرنگ!

قیمتش حالا گران شد، دپرسم

دوست دارم نمره ی دَه را ولی

نمره ی من نصفِ آن شد، دپرسم

تا که آمد نمره ی من روی بُرد

جوِّ سالن فانِ فان شد، دپرسم

مادرِ من نمره هایم را که دید

سکته کرد و نیمه جان شد، دپرسم

برق هم از کله ی بابا پرید

کلِّ جسمش استخوان شد، دپرسم

کرد داداشِ بزرگم خودکشی!

خواهرم « میتی کومان » شد، دپرسم! !

داد استعفا شبی استادمان

رفت از دستم نهان شد، دپرسم

الغرض امسال هم چون سالِ قبل

ضعف های من عیان شد! دپرسم

[ad_2]

لینک منبع