شکوفه زمان

[ad_1]

2-شکوفه زمان-1396/4/27

در سایه های خوفناکِ خفیفِ فقر
می لرزد
کرامتِ انسان

شیطان
سجده می کند تو را
با نداشته های سکوتِ صبر
امروزِ ترس و فردای نفع

دیروز
می خندید
به بلاهتِ بزرگِ ستم
در لباسِ پشمینه پوشانِ دینِ دیناری
چکاوک رزمِ نیزه ها
فقط برای مایعِ آتشگیرِ سیاه
خونچکان و مست

نیازی نداشت زمین
به استخاره بشر برای بقاء
مشکوک است
رفتارِ روزگار
خوب و بد و وسط

ستاره امید
مرا به سمتِ ابدیتِ لحظه ها گذر می داد
نسیمِ بهار
فضای خفقانِ ذغال های زمستانِ سردِ اینجا بود
فعلِ توانستن اسیر فاصله های “نا” و “دانایی”
درایتِ زبانِ مادری
یتیمِ حافظ و سعدی

تنِ جوانه ها همیشه به انعکاسِ نور حساس است
سلاحِ کاذبِ فتنه
اسیرِ هوس های بنفشِ انسانی
به هتاکی پاره های جانِ کودکانِ شهرِ بی قانون
مشغول است

تو در زمانه بودن و رفتن
همه ی زندگی را نگاه می داری
بسوی میلِ پنهانِ رابطه های جهانشمولِ توحیدی
شباهنگام، سخت می تازی
دست خالی اما بر می گردی
از سیرِ بی پایانِ انفس و آفاق

قدرت ،
میانه ی عدالت و مساوات دلقک بود
تن اش ،
میانِ شهوتِ عطشناکِ ثروت اندوزانِ بی مایه
آلوده بود و دست به دست می گردید
تداولِ ایام، متداول بود!!
نظاره می کردیم
من و مردمانِ شهرِ سکوتِ اجباری
سقوط اخلاق در عصرِ مدنیتِ وحشی لحظه های خالی را
اندیشه ارغوانی تردید
میان ثانیه های پر شتابِ تذبذب قدم می زد
کمی مانده تا سحر
شکوفه‌های معطرِ زمان مرا صدا می زد
نسیمِ عقل
بین علفزارِ لطیفِ فلسفه‌ چرا می کرد
شعر
در آوازِ واژگانِ عشق میانه فقر و غنا کمی شک داشت
شاعر از ترسِ جانِ ناقابل
که البته قابل بود!!
به عشق های ملایمِ بی خاصیت رای می داد
رای های همیشه مثبت و ممدوح !!
ستاره ها از سیالیتِ فضای سرخِ آزادی
به خورشیدِ داغ
چسبیده ،
التماس می کردند
سیاه چاله فراق
پشتِ دیوارِ استبدادِ شرقی زمین
در مغاکِ ژرفناکِ تاریکی اوهامِ تو در تو
پنهان است

من همیشه تو را بهانه عشق می دانم
میان ازدحامِ خیسِ اشیاء سرد و
سکوتِ لحظه های بیکرانِ حیرانی

گم می شود
همیشه آدمی
به تصور جادویی عصای سفید بینایی!!

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *