یار

[ad_1]

…..

یکی درکوچه ی مابود هرزگاهی مرا میدید
سلامی بر لب اورده وجانی تازه میبخشید

دهان الماس حوزی فام نباتی زعفرانی لب
بجز عشقم نمیگفتا بجز جانم نمی فهمید

نگاهش موج دلگرمی که خنیاکرده با امید
نگو ازچشم شورانگیز یکی زهره یکی ناهید

سبویی بودصوفی ساز که دراو میدمد صهبای
جمالش ایتی از نور که در آیینه می رقصید

ندانستم تبارش از صنوبر بود یا افرای
گمانم دختر ماه است که ابستن شد از خورشید

خموشی سهم پا خوردست دهانم وا مکن افسوس
رمق از جان قرار از قلب ربود و دیگری بگزید

دوچشمش حاکمی خونریز منم جرمم جوانی بود
خرمشهر دلم محصور تنم چون ارگ بم لرزید

دلم ازریشه ویران گشت کجا کی صحبت ازجان است
وفایش دین و ایمانم مکدر کرد با تردید

هرآن درخاک این بازار ندارد قیمتی جان است
کنون احوال زارم را نشاید زندگی نامید

جهان رسوای بیداد است وجامش زهر ناکامی
کدامین باغبان ؛عابد؛چشیده میوه ای از بید

#مهدی_عابد_ابراهیمی
تقدیم شما دوستان عزیزم
….

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *