2

[ad_1]

عشق آمد و در طالعش افتاد مشکل ها
وا شد دهان جاده تا بستند محمل ها
خیام ها میزاید و نیما و بیدل ها
دارالمجانینی که پر باشد از عاقل ها..

هیهات از این جمعیت بدبین شاعر ساز
هیهات ؛از این شاعران لخت کاغذ باز..

یک روز خوش حتی به ما نگذاشت دل بستن
هی رفت و هی آمد فقط غم کاشت دل بستن
غیراز سیاهی ها چه باخود داشت دل بستن
باری مگر از دوش ما برداشت دل بستن؟

وزن تمام کوه ها را غم به ما پیوست
بر ما چه تهمت ها که این دلبستگی ها بست..

غم داشتیم اما به روی هم نیاوردیم
گفتیم و خندیدیم یعنی کم نیاوردیم
از اخمشان بر روی ابرو خم نیاوردیم
تسلیم بودیم اسمی از پرچم نیاوردیم..

لبخند از ناباوری شرمنده ی ما بود
هر بدتری که کشف شد آینده ی ما بود..

ما را به چیزی غیر ما آغشته؛ این مردم
در خون هم غرقیم زیر مشت این مردم
قایم شدیم از ترس مردم پشت این مردم
مشهورمان کرد آخرش انگشت این مردم..

احساس ما در بین مردم پا نمی گیرد
از ما کسی با نام عشق امضا نمیگیرد..

تا خم شدیم از روی حرمت؛شبهه زین انداخت
آدم به هر شکلی که شد بر چهره چین انداخت
یا مرد بود و روی مردی را زمین انداخت
یا زن شد و از خالی پشتش؛جنین انداخت

دیگر چه پایان خوشی..دیگر چه آغازی؟!
دیگر چه تهدیدی برای قوم تنها -زی..؟!

باید از این جاری شدن؛ تعبیر برگردد
باران نمی آید که با تبخیر ؛برگردد
حتما جهنم رفته با تغییر برگردد
مردیم از سرما ؛دعا کن “تیر” برگردد..

هرگز نفهمیدند ما منظورمان گریه ست..
در عین بهت از چند رویی؛زورمان گریه ست..

دیدیم از پروانه هامان بال دزدی را
از اسب هامان اتفاق یال دزدی را
از بین صورت هایمان خوشحال دزدی را
دیدیم دایم بر همین منوال؛دزدی را..

دیدیم و کار از دست دیدن بر نمی آید..
با این کلاغان قصه ی ما سر نمی آید..

شهلا خرم پور

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *