تاج آفرینش

[ad_1]

بر آن شدم که دگر غصّه در جهان نخورم
در این سراچه صد اندوه بی امان نخورم

حدیث حوری و رضوان ، شراب و نهر عسل
رضای دوست مرا غبطه بر جنان نخورم

چنان ز نازک ژاله ، چنان به بوی تو مست
که لاجرم ز می ناب خفتگان نخورم

عتاب یار پریوش اگر چه دشوار است
امید عاطفتی هست و غم از آن نخورم

بدان که بعد تو رفت از نظر جمال نگار
دگر قسم به تربت گلگون عاشقان نخورم

به آتش دل و آهی که سوخت «ایمان» را
زهی که تیر غمزه‌ ی مژگان دلبران نخورم

بجز هنر که همه تاج آفرینش اوست
حسیر منزلت و تاج خسروان نخورم

یقین که مرتبت هر کسی به سیرت اوست
دگر فریب قصه ی زهد مزوّران نخورم

چه پادشه چه گدا و چه از نخ و چه حریر
بر این ردای عاریه افسوس بی کران نخورم

از آنکه هر دو جهان ماورای فکرت ماست
به شکر عمر گران حرص رایگان نخورم

خنک چو پر کشم از این تن خمیده به عرش
فغان که حسرت یک عمر جاودان نخورم

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *