دوران درک نیست که دوران مدرک است

[ad_1]

دوران درک نیست که دوران مدرک است


دوران درک نیست که دوران مدرک است

دوران درک نیست که دوران مدرک است

نائل شدن به اوج نفهمی مبارک است!

ما از کتاب و مدرسه فیضی نبرده ایم

شکر خدا که کار شما روی غلتک است

با حرف مفت مزرعه را بیمه کرده ایم

صدها کلاغ پشت سر هر مترسک است

بر باد رفته را به تماشا نشسته ایم

تنها نماد شادیمان بادبادک است

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

شاعر درین زمانه به دنبال فندک است

من گریه های واقعی ام پشت صحنه بود

از درد خنده کردم و گفتند دلقک است!


[ad_2]

لینک منبع

جیره بندی میشود

[ad_1]

آب بی‌تردید، هرجا جیره‌بندی می‌شد

کو به کو، صحرا به صحرا جیره‌بندی می‌شود

بعد هم البتّه خیلی چیزها یا فلّه‌ای

یا به ترتیب الفبا جیره‌بندی می‌شود

هرچه در آن آب می‌بندند از سریال و فیلم

تا گلاب و دوغ و کوکا جیره‌بندی می‌شود

آب وقتی نیست تا با شیر بز قاطی کنند

شیر بز در فصل گرما جیره‌بندی می‌شود

یک سری از وعده‌ها از بس که کشک‌آبی شدند

وعده هم امروز-فردا جیره‌بندی می‌شود

کار زیرآبی بروها رو به سختی می‌رود

آب حتّی زیر دریا جیره‌بندی می‌شود

عدّه‌ای بسیار راحت آبرو را می‌برند

آبرو از دست آن‌ها جیره‌بندی می‌شود

چند گالن آب با هر عطسه مصرف می‌کنیم

از همین رو عطسه حتّی جیره‌بندی می‌شود

خیلی از امراض می‌مانند در حدّ وفور

آب مروارید امّا جیره‌بندی می‌شود

وای بر احوال هر زیرآب‌زن چون آب حوض

کاملاً نم می‌کشد یا جیره‌بندی می‌شود

با چنین آب و هوایی احتمالاً بعد از این

زندگی در سنّ بالا جیره‌بندی می‌شود

آب خوارا! ” آب کم جو تشنگی آور به دست”

چاره‌اش این است زیرا جیره‌بندی می‌شود

[ad_2]

لینک منبع

ای رئیـــــــس

[ad_1]

هر بلایی از تن و جانت شود دور ای رئیس

پیش بدخواهان شود دور تو محصور ای رئیس!

دور باشد از وجود نازنینت چشم بد

دوستانت شاد و خندان دشمنت کور ای رئیس

متّصل هستی به بالا، دست ما را هم بگیر

دم‌خوری با قاضی و مسئول و مأمور ای رئیس

چون حقوق اندکم شد خرج نصف ماه من

می‌کنم کار اضافی مثل مزدور ای رئیس!

می‌روی دائم سفر، گاهی اروپا یا شمال

می‌روم من حدّاکثر تا نشابور ای رئیس

گرچه داری آخر هفته بساط عیش و نوش

با بزرگان گاه هستی پای وافور ای رئیس!

آی می‌چسبد کنار ذکر و استغفارتان

با وجود آن غذاها آب انگور ای رئیس!

دیده‌ام ویلا و ژیلا و فلان و بگذریم …

آنچه دیدم می‌کنم البتّه سانسور ای رئیس

گاه می‌دیدم در آنجا داف‌های خوشگلی –

خاک عالم بر زبانم- می‌کنی تور ای رئیس

سهم من فیش حقوقی مبلغش شرمندگی

سهم تو فیش نجومی طبق دستور ای رئیس

غیر فیشت پول‌های دیگری هم دائماً

در حسابت می‌شود هرماه منظور ای رئیس

مانده‌ام چون طعنه‌ی هر روز صاحبخانه‌ام

می‌گزد دائم مرا مانند زنبور ای رئیس

کی جوان را رغبتی باشد برای ازدواج

در غذایش ریختند انگار کافور ای رئیس

کارمند زیردستت را نیازار این‌چنین

می‌خورد از دست تو آخر سیانور ای رئیس

مطمئن هستم کمک‌های شما هم می‌رسد

منتها وقتی شدم مرحوم مغفور ای رئیس

فرصتی کن حرف‌های زیر دستان بشنوی

همّتی کن تا شود نورٌ‌علی‌نور ای رئیس

[ad_2]

لینک منبع

شوخی با خیام

[ad_1]

«آن قصر که جمشید در او جام گرفت»

چون پول نداشت بابتش وام گرفت

تا وام خرید خانه اش جور شود

هر هفته سه بار ختم انعام گرفت

آنقدر برای وام سگ دو زد که

جمشیدِ جوان طفلکی سرسام گرفت

از بانک فلان به بانک بهمان رفت و

صد جور ز هر کدام پیغام گرفت

از سوی سه تا ضامن بازاری هم

تایید شد و کار سرانجام گرفت

از شدت شوق اشک او جاری شد

گویی چو «ظریف»حکم برجام گرفت

آن گاه خرید قصر خوبی که در آن

«آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت»

جمشید برای سور منزل صد دست

شیشلیک وَ جوجه جهت شام گرفت

در قصر به همراه پریچهر ِ عروس

آرام گرفت و هی از او کام گرفت

با شعر حکیم کرد شوخی «جاوید»

البته اجازه اش ز خیام گرفت

[ad_2]

لینک منبع

بارالها

[ad_1]

بارالها


بارالها

بارالها کیسه ی پر پول را از من نگیر

حقه بازی و کلک، بامبول را از من نگیر

تا بنا سازم بنایی راست قامت در ریا

چند سالی شمشه و شاقول را از من نگیر

بارالها سفره ی آباد را از من نگیر

در تملق گویی استعداد را از من نگیر

چون لزوماً نان به نرخ روز باید میل کرد

پس کرم فرما و حزب باد را از من نگیر

بارالها پست های ناب را از من نگیر

لطف بی اندازه ی ارباب را از من نگیر

تا شود ثابت که من مرد خدایم واقعن!

پینه ی پیشانی و محراب را از من نگیر


[ad_2]

لینک منبع

بر در و‌ دیوار این دنیا بخند

[ad_1]

بر در و‌ دیوار این دنیا بخند

مثل خلها بیخود و بیجا بخند

آنچنان خندیدنی کز حلق تو

معده و قلبت شود پیدا بخند

من نمیدانم چرا افسرده ای

رو به سوی ما کن و بر ما بخند

بعد از آن ، محض تنوع در حیات

بین مردم گرم کن ، دعوا بخند

پیش پای ناتوان، سنگی گذار

تا شود مغلوب و کلّه پا بخند

گر ندیدی بعد از آن هم سوژه ای

رو به سوی آینه بنما ، بخند!

مرغ اگر باشد گران، شِکْوه نکن

تخم مرغی را بزن تنها ، بخند

یا نداری پول سبزی غم نخور

از علف ، جان گیر و میش آسا بخند

مثل آن پسته که با بی مهری اش

نیش او باز است بی پروا ، بخند

هی نگو‌ مزد و مزایایم کم است

چون نخوردی سیلی و تیپا بخند!

مثل قفلی که شده وا با کلید

بر تمام قفلهای وا بخند!

شادمانی می کند درمانگری

بی خیال غصه ها ، بابا بخند

چون بهانه بهر خندیدن ، بسی است

پس نگو‌ فردا ، همین حالا بخند

زارعی گرچه بُوَد شعرش جفنگ

تو نزن در ذوق آن آقا… بخند!

[ad_2]

لینک منبع

شعرِ ما را گاه سانسور می‌کنند

[ad_1]

شعرِ ما را گاه سانسور می‌کنند


شعرِ ما را گاه سانسور می‌کنند

شعرِ ما را گاه، سانسور می‌کنند

گر نیایی راه، سانسور می‌کنند

گاه گیرند از خودت هم مشورت

گاه هم دلخواه سانسور می‌کنند

نیست سانسور یک فرآیند جدید

از زمانِ شاه سانسور می‌کنند

گاه کلِّ شعر را رد می‌کنند

گاه هم کوتاه سانسور می‌کنند

گاه سانسور می‌کنند از روی شوق

گاه با اکراه سانسور می‌کنند

ناخودآگاه است گاهی کارشان

گاه هم آگاه سانسور می‌کنند

«کوه» گفتی داخل شعرت ولی

گر نگردد «کاه» سانسور می‌کنند

فی‌المثل این شعرِ خیلی خوب را

بارِ دیگر، آه!، سانسور می‌کنند


[ad_2]

لینک منبع

دانشجو و نمره

[ad_1]

دانشجو و نمره


دانشجو و نمره

قربان دیدگانت استاد جان دل آرا

جانا محبتی کن این بنده ی خدا را

من مخلص تو هستم اصلا فدای کفشت

با نمره ای بخندان این قوم بینوا را

لطفی نما و بر ما اندک عنایتی کن

باور نما نگویم با غیر این ماجرا را

استاد جان کرم کن بر ما مگیر خرده

کاین جزوه ای که گفتی دق مرگ کرد ما را

چند اسم خارجی را با چند شکل و درهم

تحویلمان تو دادی آخر چه سود ما را ؟

هر وقت دیدمت من جسمم به لرزه افتاد

گویی که موش بیند آن گربه ی جفا را

آن صفر را که خر خوان ام خبائثش خواند

اما به دور گردان این صفر بی صفا را

یک ترم با تو بودم رقصیده ام به سازت

شاباشمان بگردان آن نمره کذا را !


[ad_2]

لینک منبع

رهسپار کوفه ام امشب بلی

[ad_1]

رهسپار کوفه ام امشب بلی


رهسپار کوفه ام امشب بلی

رهسپار کوفه ام امشب بلی

تا ببینم روی مولایم علی

می رسم در کوچه هایش لیک نیست

کوچه ها از بوی مولایم تهی ست

قصد من این است امشب از کسی

شعر گویم با دل دلواپسی

می توانم اما سرودن از بهشت؟

می توان آخر از او‌ شعری نوشت؟

می توان از ذوالفقارش حرف زد؟

از عدالت از وقارش حرف زد؟

می توان جرات به قلب خویش داد

چشم در چشمان خورشید ایستاد


[ad_2]

لینک منبع

داعش نامه

[ad_1]

داعش نامه


داعش نامه

اگر چه با تو آرامش ندارم

کنارت هیچ آسایش ندارم

خدا را شکر اما تا تو هستی

دگر ترسی من از داعش ندارم

دلم چون با دل تو کرد سازش

کشیدی بر سرم دست نوازش

ولی افسوس با تیر نگاهت

ترور کردی دلم را مثل داعش

پس از افطار تا که سفره را پاک

نسازد،هیچ آرامش ندارد

مثال او جوانی انتحاری

یقینن دولت داعش ندارد

به ماه روزه از بوی دهانت

خودت هم بی شک آسایش نداری

شوند از بوی آن یک عده نفله

بدان پس فرق با داعش نداری


[ad_2]

لینک منبع